تبليغاتX
غرغر های بچه گانه

غرغر های بچه گانه

درد هایی به علت سن

عادت ها آخوخه

درود بر تویی که وارد دفتر من شدی

وبلاگم هنوز داغه ولی خودم نانوای قهاری ام عمریه دستم به قلم پیوند خورده و هنوز پای نهال تازه کاشته ام هستم

شاید شما ها منو به یاد بیارید ولی من دچار تغییر شدم به همین سبب بود که این دفتر جدید را باز کردم

امیدوارم شکیبا باشید تا این نهال ثمر بدهد

باید ذکر کنم تمام مطالب دست نوشت خودم است جز مواردی که ذکر شده

هفته ای یک بار به پیوند هایم سر می زنم و در قبال این انتظاری ندارم ولی باید بگویم هر وبلاگی را جزو پیوند های خود قرار نمی دهم پس از من دلخور نشوید

 

چند خواهش :

مطالب را کامل بخوانید

لبخند بزنید

نظر خود را در صورت منفی بودن در هر موردی که به ذهنتان می رسد بگویید

 

همین تمام

شاد باشید


مردونگی !!

تلفن زنگ می خورد :

گفتگوی دو دختر پای تلفن:

سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم… می بینمت خوشگم… بوس بوس

گفتگوی دو پسر پای تلفن:

بنال… بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر

بعد از قطع کردن تلفن :

دخترها:

واه واه واه !!! دختره ایکپیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد

پسرها:

بابا عجب بچه باحالیه این حمید خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه

به نقل از وبلاگ زندگی افقی


ادم برفی و مترسک

 

کشاورز

با اینکه شب بود و هیچ چیز زیر نور ماه تکان نمی خورد کشاورز ارام کلاه حصیری اش را جلو داد مثل همیشه سیگاری له شده را از ته جیبش بیرون کشید کمی بین دو تا دست زمختش مالش داد و کنار لبش گذاشت دستش را داخل جیب پیراهنش برد و یک بسته کبریت نم دار برداشت و یکی از چوب کبریت ها را روشن کرد ولی تا صورتش حرارت ان را حش کرد .تنها دودی سفید رنگ از ان باقی ماند یک کبریت دیگر روشن کرد و با دست دیگرش دور ان را گرفت گرمای خوبی داشت سیگارش را روشن کرد و کبریت را بدون کشتن انداخت .

شب انقدر ساکت بود که حتی صدای فیس کبریت توی اب زیر پای کشاورز شنیده شد . پکی عمیق به سیگار زد و دود را از دماغش خارج کرد سرفه ای کرد و راه افتاد و پیاده به سمت کلبه ی کوچک حصیری نزدیک درخت گردو رفت

و قتی کشاورز پسر بچه ای کوچک بود همیشه زیر درخت کنار ان جوی ابی که پدرش به انجا کشیده بود بازی می کرد .

 مسیرش را تغییر داد صدای برگ و برف زیر پایش شنیده می شد برف شروع شده بود  دانه های سفید در فضای شب در اسمان قرمز نمایان می شد .

کم کم که از مسیر درخت به خانه نزدیک می شد

صدایی به گوشش خورد کمی که دقت کرد صدا تقسیم شد گویی دو نفر با هم پچ پچ می کنند .صدا برای او بسیار اشنا بود .هر چه به پشت دیوار کلبه که نزدیک می شد صدا قوی تر می شد سیگارش را که حالا به انتها رسیده بود روی زمین انداخت صدایی دوباره به گوشش رسید کشاورز پشت خود را به دیوار چوبی ناصاف کلبه چسباند خود را به دیوار می کشید و جلو می رفت تا پشت دیوار دیده شد

در ان تاریکی دید که در بوته های بلند ذرت پشت خانه چیزی ایستا ده است تا جایی که یادش می امد مترسکی چوبی با کتی پوسیده و بلند و کلاهی پهن حصیری و با تکه چوبی در دهان همیشه انجا بود

مترسک

سیگار دیگری روشن کرد و پکی سنگین به ان زد ولی این بار دودی بیرون نداد کمر خود را خم کرد تکه ی چوب ضخیمی که از دسته ی بیل فدیمی به جای مانده بود برداشت و به ارامی وارد بوته ها شد تمام تلاشش این بود که صدایی از او خارج نشود 

ذرت ها دیگر رسیده بودند و موقع چیدنشان شده بود . یاد روز های تابستانی که با همسر خود انجا قدم می زد از خاطرش گذشت ولی ناگهان صحنه ای تمام تفکرش را به هم ریخت ...


درس زندگی از دختر بچه ۷ ساله

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!


مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

دخترک گل فروش


فلسفه دکارتی

امروز توی یکی از نظرات که متعلق به دوست عزیزم وحید بود دیدم که نوشته فلسفه دکارتی پس تصمیم گرفتم در مورد اون بحث کنیم !

 

je pense , done je suis

دکارت اهل فرانسه بود ژس ترجمه ی جمله ی بالا که جمله ای فرانسوی است می شود

 می اندیشم پس هستم !

دکارت امید داشت فلسفه خود را با کوتاه ترین اصول و فرضیات اغاز کند . دکارت می خواست با شک طریقی (این یه اصطلاح فلسفی که ته مطلب تو ضیح می دم ) خود در تمام عقاید و اصول مسلم انسان تردید کند و سای می کرد از مقدمه واحدی ساختمانی استوار و پا ورجا از علوم بسازد . اما وابسطه داشتن هستی اینهمه امور ببه فکر کار خطر ناکی بود ! زیرا در ان صورت هستی فقط امتیاز اشرافی مردم صاحب نظر می گردید .

این نظر من نیست ولی نزدیک ترین نظر به منه که در کتاب لذات فلسفه (ویل دورانت ) اومده

 

شک طریقی هم یعنی کلا اصول رو ول کنی  و بزنی زیرش

دکارت


پاسخ

خوب وقتشه جواب سوال اون سه نفرو بگم .

 

answer

.

.

.

.

.

 

.

.

خوب این سوال که به سوال ژروفسور حسابی معروفه توسط خود ایشون در یکی از جلیات کلاس ایشون برای یک دانش اموز ژر افاده طرح شده که هدفشم معلوم بوده

این راه حل تا جایی که ۳ هزار تومان را بر می گرداند و هر کدام ۹ تومان داده درست است ولی برای پیدا کردن جواب ابتدا باید اون ۲ هزار تومان بین سه نفر تقسیم شود و سپس در ۳ ضرب شود که در اینصورت جواب درست است .

تا سوال بعد

کم ادعا باشیم .به خودم می گما lll


شانس

شانس

امروز سر یه جریانی یه چیز جالب به سرم زد اینکه از قدیم می گن شانس فقط یه بار در خونه ی ادمو می زنه

بیاین همه با هم به این شانس بگیم اخه اقای شانس شما که این همه راهو میای لاقل در که زدی یه زنگی یه سوتی یه سنگی هم بزن که من از دنیا بی خبر که تا لنگ ظهر می خوابم یه جوری بفهمم بیام درو وا کنم

البته یه راهکار دیگه هم هست که البته سخته اینکه صبح زود پاشیم و همیشه هم گوش به زنگ (گوش به در) که سریع بپریمو درو واکنیم

شانس من که هنوز نیومده

ولی شرط می بندم که قبل از اینکه اون بیاد من بگیرمش

خوش شانس باشید و شاد

اره دیگه

 


بودن یا نبودن ...!

خوب می خوام یه بحث فلسفی جذاب رو باز کنم

اووف

بی مقدمه

تا حالا جمله ی بودن یا نبودن مسئله این است رو شنیدین ؟ روش فکر کردین ؟

ازتون می خوام روش فکر کنین و اگر لطف کنین فکرتونو در این مورد بگین منم قول می دم همه نظرارو بزارم . قول مردونه .

به امید او  تا دو سه روز دیگه کل مطلبشو می زارم ولی لطف کنین نظرتونو کامله کامل بگین (حتی اگه زیاد شد )

اگه  گفتی چرا اینو گزاشتم ؟


كل كل هاي من

من در اينجا اعلام مي كنم هر كس مي خواد كل بزاره تو هر چيزي پايه ام هر كلي هر كسي بزاره ميام .

اينم روشيه هم مي تونيم چيز ياد بگيريم هم ... 

تازه بگما باخت پلي است براي هر پيروزي پس كم ناراحت شين ...

شرط بندي هم هستم هر جور خواستين بيان كل بزاريم . شرط ببنديم 

تازه مي تونيم اين كارو گسترش بديم يا گروهيش كنيم نه 




يك سوال جالب !!!

امروز يه سوال باحال شنيدم كه منو وادار كرد كه اندكي فكر كنم خيلي  جالب بود روش فكر كنيد 




سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند…


بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده. این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان

شاگرد 2 هزار تومان را برای خود بر میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)

حال هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود

این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است می شود 29 تومان

هزار تومان باقیمانده کجاست؟


Weblog Themes By Pichak

قلمان

درباره آخوخه !


من امیررضام متولد 1374
از اون ادمایی که خیلی فکر می کنن و رویا پردازن
به شدت احساسی و باهوش البته خود ستایی نباشه ها !!!
...
...
...
هر روز به امید پیدا کردن یکی که بتونم تو دلش بشینم و اونم بتونه تو دلم بشینه از خواب پا می شم ولی هنوز که تنهام ...
ولی خدا رو دارم پس امید دارم .
...
...
...
چرا آخوخه ؟
من که بچه بودم اینو می گفتم هیشکی هم معنیش رو نمی دونست نه خودم نه بابا مامانم ولی حالا که بزرگ شدم این شده لقبم براش معنی گزاشتما ولی می خوام تو دنیا فقط به یه نفر بگم(به بالا رجوع کنید )
.
بهترین ارزویی که همیشه برای همه می کنم شاد بودنه پس شاد باشید

mouse code

كد ماوس

mouse code

كد ماوس